تبليغاتX
عنوان ندارد
از آن جمله هاییم که انتهایش سه نقطه میخواهد...حالا هرطور میخواهی تفسیرم کن

لحظه هاي سخت تنها ماندنم

با تو يك دنيا قشنگي مي شود

با تو حتي خوابهاي تلخ من

يك بغل روياي رنگي مي شود

 

هيچ مي داني دلم اين روزها

بي تو دائم بي قراري مي كند؟

عصر بغض آلود و خيس جمعه ها

در فراقت سخت زاري مي كند؟

 

نامه هاي هر شبم را خوانده اي؟

نامه اي از لحظه هاي انتظار

از ميان كوچه هاي تنگ دل

نامه اي از باغ سيب بي بهار

 

آسمان هم باز باريدن گرفت

مي نوازد چنگ باران را خدا

بوي خوب خاك و عطر ياد تو

مي كشد تا شهر رويايت مرا  

 

كاش در اين لحظه هاي تلخ درد

شانه هايت تكيه گاه گريه بود

كاش لبخند قشنگت از دلم

غصه هاي كهنه اش را مي ربود!

 

چشمهاي خيس من در يك اميد

قلب من در آرزوي وصل توست

سوخت باغ هستي ام در اين خزان

خوب مي دانم بهاران فصل توست!

 

امشب هوا سرشار لبخند است

شايد تو امشب باز مي گردي

اما دلم با من موافق نيست

آهسته مي گويد : خطاكردي!

امشب دوباره غرق بارانم

در دستهايم عطر آدينه

لرزان كنار در نشستم تا

ياد آوري پيمان ديرينه

امشب صدايت ميكنم با غم

از انتهاي وحشت وترديد

با چشم هايي خيس و باراني

آري تو را مي خوانم اي خورشيد

"اي افتاب صبح اميد"م

اي خوبتر از آبي دريا

اي حزن جاري در تن جنگل

اي گمشده در خالي رويا

گرچه تمام هفته را بي تاب

در انتظار روز ديدارم

حتي اگر كردم گناهي باز

اين را بدان من دوستت دارم

 مهربانم

 

شب يلداي بي تو بودن كي سحر ميشود؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

پذيرفتن اين ‌كه
تو ديگر نيستي
و جهان، هم‌چنان
بي تو
در مدار خويش مي‌گردد
خبر ناخوش‌آيندي ست
.
نمي‌دانم...
يا تو هيچ نبوده ‌اي،
و يا جهان بر مدار ِ هيچ مي ‌گردد

 

مجال بي رحمانه اندك بود و واقعه سخت نا منتظر

 

 

احساس مي كنم

فريادي

        - بسيار بلند-

                          درونم را مي شكافد

"هيچ راهي پيدا نمي كنم و اين تلاطم ديوانه هم فرو نمي نشيند...."

 

مهربانم؛ 

لحظه هايم

                تو را

                        _و فقط تو را_ 

 كم دارد

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

راهی ،

جاده ای ،

هر چند مبهم

هر چند سرد و برفی .

در انتها ،

شاید نوری

شاید روزنه ای

شاید امیدی

نوشته شده بر

پنجره ای بخار گرفته ...

 

پائولو کوئیلو میگه :

 

بعضی از حقایق زندگی صرفا قابل حس و درک هستند و هرگز قابل توضیح دادن نمیباشند . عشق چنین موردی است . خدا هم ، که عشق است ، چنین است

 

 

 

يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

 

 

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. پروفسور محمود حسابي

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:13 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

ای کاش می توانستم باران باشم تا تمام غمهای دلت را بشویم

ای کاش می توانستم ابر باشم تا سایه بانی از محبت برویت می گسترانیدم

ای کاش می توانستم اشک باشم تا هر گاه که آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت

ای کاش می توانستم خنده باشم تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم

ای کاش می توانستم یک پرنده باشم و پر می گشودم و تا دور دست ها در کنار تو پرواز می کردم

و ای کاش سایه بودم تا نزدیک ترین کس به تو می شدم...

آری ای کاش سایه بودم تا همیشه و همه جا همراه و همقدم با تو بودم
+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

باز میروم به سمت کوچه ها

به سمت خیابان ها

به سمت جاده های تنهائی

به جائی که از تو بیابم اثری

و بتوانم تو را ببینم

در یک نگاه

در یک صدا

در یک قدم

اما هر وقت که قدمی بر میدارم

از تو دور و به سرابی نزدیک

اما باز قدم بر میدارم

نه اینکه از تو دور شوم

که شاید آن سراب خود تو باشی

تو باشی........

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم

                           و مغز من هنوز

                                       لبريز از صداي پروانه ايست كه اورا

                                           در دفتري به سنجاقي 

                                                            مصلوب كرده بودند...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

 


                          
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

 

 

                        خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

 


                        
در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

 


                         
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

 


                            
و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

 


                       
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

 


                       
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

 


                      
خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی

 


                          
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

 

 


                      خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می ماند

 

 

                                      خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

عشق مثل یه تپه سرسبزه که هر خری ازش بالا میره

نظر یادت نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 3:26 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

سلام امشب حال خراب خوبی دارم ساعت ۳:۱۹ بعد از نصف شب عوض اینکه بخوابم اومدم اینجا به قول فریدون مشیری من دچار خفقانم خفقان یه جوریم این روزها میترسم چیزایی رو از دست بدم ولی به دست آوردنشون سخت تره نمیدونم چی کار کنم اصلا نمیدونم چی دارم مینویسم امشب من کلا قاطم حوصله نوشتن ندارم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 3:23 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

"و اشك

   كه تسلاي دل است و

   فرو خورنده ي غم."

 

   اشك مجنون

   تسلاي بغض سنگيني بود

   كه وجود را مي سوخت.

   درد غريبي كه

   ذره ذره ي وجود را

   هوايي آسمان مي كرد،

   دل را اما

   ياراي پريدن نبود.

 

   مجنون،

   آوار سنگين غمي بود

   كه در خود فرو مي ريخت.

   فرو مي ريخت و

   زنجير دل را

   در سينه

   به نظاره مي نشست.

   فضاي سينه اما

   پر ز فرياد بود و

   لب خاموش.

  

   و اشك

   كه بي اذن مجنون

   آتش دل را فرو مي نشانْد و

   خاكسترش را

   بر باد مي داد.

 

   و باد

   كه آواز غم بود و

   مي رفت و

   در خود مي شكست.

 

 

 

 

 

 

موج جنون،

   از بي كران هستي،

   عزم ساحل امّيد مي كرد.

   موج رقصش،

   دل دريا را مي شكافت و

   طوفاني به پا مي خاست.

   آرزوي وصال داشت و

   نغمه ي پرواز.

   همه تن، عشق بود و

   همه سر، رفتن.

   پاي در گرداب و

   چشم در راه.

   مجنون،

   در سياهي چشمان ليلي

   آواره بود و

   زورق شكسته و طوفان زده ي دل،

   امّيدوار به آغوش گرم ساحل.

   ساحل عشق اما

   از سنگ بود و

   سر مي شكست.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

 

چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم
چه ها كه مي بينم و باور ندارم
چه ها كه مي بينم و باور ندارم


حذر نجويم از هر چه مرا برسر آيد
گو در آيد ، در آيد
كه بگذر ندارد و من هم كه بگذر ندارم


اگرچه باور ندارم كه ياور ندارم
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم


سپيده سر زد و من خوابم نبرده باز
نه خوابم كه سير ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها كه داشتيم و دگر نداريم
خبر نداريم
خوشا كزين بستر ديگر سر بر نداريم


در اين غم ، چون شمع ماتم
عجب كه از گريه خوآ بم نبرده باز
چه ها كه مي بينم و باور ندارم
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

در میان افکار در هم ریختهء مغزم

هجوم آورد فکری جنون آمیز

شعری کشنده و زهر آلود

شعری خون آلود

شاعری قاتل

قاتلی شاعر

قتلی شاعرانه و خشم آمیز....

شب ٬تاریکی٬ خاموشی سرد

ناله٬وحشت٬ فریادی از درد

چاقو٬ خون آلود٬ جسمی متلاشی

آثار جرم در زیر تابلوی نقاشی

نگاه صامت جسد به سوی قاتلی پنهان

شاعری قاتل شعر می گوید زیر باران

شعری از مرگ٬ شعری از جنون آنی

شعری در زمان خاموشی شاعر جانی

جای پای خون آلود به روی سنگفرش خیابان

کاغذ های مچاله شده ٬شعر های خط خورده در آن

نم نم باران پاک می کند خط خوردگی ها را

پدیدارمی شوداین جمله:خسته کرداین زندگی من را

کمی جلوتر ٬آنجا٬در آن تاریکی مطلق

جسمی خاموش افتاده در خون غرق

شاعری قاتل٬با ضربهء قلم٬به جرم زندگی

پاشیده خونش به روی تابلوی آشفتگی

شب٬ تاریکی٬ خاموشی سرد

شعری جنون آمیز به ذهن شاعر خطور کرد...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط يه عاشق بي مخ  | 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بروی یکدیگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش و آن دَم

بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ,

زمین و آسمان را